![]() |
|
وقتي سرعت درونت مي زند بالا . نمي تواني با روند بيرون كنار بيايي . اين جور وقتها دلت مي خواهد كاري بكني كارستان . كاري كه فقط اين سرعت جراتش را به تو مي دهد . مثل نوشتن : پيش از آنكه به دنيا بيايم فاجعه اتفاق افتاده بود مادر هوس سيب كرده بود
اگر هيچ به اين بزرگي واقعا واجعه است باشد بعد ازاين فاجعه صدايش مي كنم .
من كه هر روز تو را درد كشيده بودم چه شد كه هيچ وقت نه ماهت نشد ؟!
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت
توسط : townswoman از كجا شروع شد مهم نيست . مهم اينه كه شد . اصلا يادم هم نيست چند وقته كه ميخ واي باهام حرف بزني و بگي چه طور شد كه اينطور شد . مي داني كه هوش و حواس درست و حسابي ندارم . علتش را هم كه مي داني از وقتي اين مورچه لعنتي توي سرم دوره افتاده براي خودش وز وز مي كند و مي چرخد اين طور شده ام . احتمالا بگويي تو خيلي قبل از مورچه بودي . آره تو خيلي قبل تر از مورچه اومدي اما من يه موجود راكدم كه بلد نيستم با آدمهايي مثل تو چي كار بايد بكنم . حالا اگر يك عوضي بودي مثل خودم خوب بلد بودم چه كار كنم . ولي راستش را بخواهي لنگ تو مانده ام . حالا تو هي بنشين زل بزن به صفحه موبايلت . من گيج خودمم . براي همين لال مي شوم وقتي چيزي مي گويي . كاش مي توانستيم با هم كنار بيائيم ...
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت
توسط : townswoman چند وقتي بود ديگر حوصله نوشتن اين وبلاگ را هم نداشتم البته نه تنها اين وبلاگ حوصله نوشتن هيچ چيز را نداشتم . حالا چرايش بماند البته دليل قانع كننده اي براي خودم پيدا نكرده ام تا براي شما هم بنويسم كه چه مرگم شده است ! به هر حال حوصله نوشتن ندارم . اصلا مي دانيد يك اتفاقاتي در زنده گي آدم مي افتد كه مي گويي به نفعم است . اين طوري خيلي بهتر شد . هر طور هم كه مي فكري و سبك و سنگينش مي كني مي بيني به نفعت بوده و درستش هم همين بوده اما نمي داني چرا پشت بندش يك چيزهايي را از دست مي دهي . مثلا من سالي يكي دو بار نوشتنم را زير درخت آلبالو گم مي كنم . ولي اين دفعه كمي فرق دارد نه تنها نوشتنم را گم كرده ام خواندنم را هم گميده ام . يك دوست عزيزم مي گويد بهتر البته دو تا دوست عزيزم اين را گفتند . كتاب و مداد را بگذار كنار كمي برايخ ودت بگرد و بچرخ برو دور استخر ائل گلي را طواف كن همينطور موضوع و سوژه گير مي اوري براي نوشتن . نمي دانم چرا اما سوژه هاي ازين دست از همان اولش چنگي به دلم نمي زنند . بروم بيوفتم به جان خيابان و استخر ائل گلي ملت را عين كارگاهها زير نظر بگيرم . مي گويد برو الكي سوار اتوبوس شو آواره شهر شو مردم را بببين . نمي داند من مداد دستم گرفتم تا ازين چيزها فرار كنم . من اگر حوصله مردم و كوچه و خيابان را داشتم زنبيل خريدم را بر مي داشتم مي افتادم به جان خيابانها و حساب بانكي آقاي بالاي سرم را خالي مي كردم . مداد و كاغذ ديگر به چه كارم مي آمد آخه !؟ به هر حال نوشتن و خواندنم گميده ؟! از يابنده تقاضا مي شود آن را در اسرع وقت به نويسنده وبلاگ بتحويلد و جايزه نفيسي دريافت دارد ... پ.ن/ جون عمه اتون پيام تبريك نوروزي نديد من حالم از سال نو بهم مي خوره ....
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ساعت
توسط : townswoman مكان : آبرسان زمان : 2بعدازظهر فيلسوف سنگيني را روي دوشم انداخته ام و راه افتاده ام. حركتي نيست همه اش در جا زدن است . آدمها و مغازه ها به طرفم مي آيند و از كنارم رد مي شوند و مي روند . شانه ام درد مي كند . اين شهر هيچ وقت نامردي نمي كند و سرمايش تا مغز استخوان نفوذ مي كند . پوستم كبود و كرخت شده از سرما اما يك جورهايي عين خيالم نيست . سرماي امروز سرخوشم كرده شايد هم از سرما نيست . نمي دانم بلكه از خير سر اين بار سنگيني است روي كولم اينجا و انجا مي كشمش . معلوم هم نيست چه خورده كه به اين سنگيني شده ؟ ! شده ام ماشين آقا فرمانم را بدست گرفته و هر كار كه دلش مي خواهد مي كند . يك زن كولي جلوي يك مغازه چمپاتمه زده و نشسته و چشمهايش را شبيه گربه چكمه پوش شرك كرده و زل زده به چشمهاي انها كه از جلوش رد مي شوند . پوستش را سرما سوزانده . موهايش مشكي و براقند . جاده اي سفيد سياهي سرش را از وسط دو نيم كرده نگاهم مي كند . بعد هم نگاهي به كيسه اي ميك ند كه جلويش است . فكر كنم مي خواهد پول بدهمش . دستم را به جيب مي برم بي اختيار سرم به طرف ديگر مي چرخانم دستفروشي را مي بينم كه انگشتر و گوشواره مي فروشد . چشمهايم برق مي زند . دوست دارم اين چيزهاي چنگول منگول را . يادم مي افتد گدا را رد كرده ام فيلسوف مي گويد برو . نگاهش هم نكن احمق ... اولين بارست كه حرف مي زند . اولش فكر كردم خيالاتي شده ام . نگاهي به دور و برم انداختم . مردم از كنارم رد مي شدند . از روبرو از پشت سر مي آمدند و مي رفتند . خيلي شلوغ است . شب عيد است . همه ريخته اند خيابان . خريد مي كنند و خوشحالند مي خندند / ناراحتند / نمي دانم هر كس يك چيزيش مي شود . بعضي ها بي تفاوت از كنارم رد مي شوند اما بعضي ها انگار كه مي بينند مردي سوارم شده و با تعجب نگاهم مي كنند حتا بر مي گردند و دوباره نگاه مي كنند . لبخند مي زنم . انگار خيلي خوش مي گذرد آن بالا نشسته . فكرم را مي خواند مي گويد اينقدر غر نزن . كفشهايت تازه و مارك دارند . حمل من زياد هم سخت نيست . شايد زور بزني ولي مي تواني . دوچرخه اي به سرعت مي آيد به طرفم مي كشم به راست تعادلم كمي به هم مي خورد . داد مي زنم گفتنش براي تو راحت است . دوباره توي پياده رو همه نگاهم مي كنند . مي گويد داريم نزديك مي شويم اين نزديكي است مگر نمي خواستي كلاس بروي . چيزي نمانده به من كه اجازه نمي دهند سوار كولت داخل شوم . جلوي پارك پياده ام كن . بعد از كلاس دوباره سوار مي شوم . صورتم از خشم قرمز شده چيزي نمي گويم . نه حوصله سر درد هاي اورا دارم نه سردردهاي خودم . سكوت بهتر است . صداي انفجار مي آيد ترسيده مي خندم مي گويم نترس ترقه بود . مي گويم سخت عادت كردن به اين بيرون ؟ هميشه مي نشستي توي يك اتاق كم نور و نمور براي خودت مي نوشتي خبر نداشتي اين بيرون چه مي گذرد ولي الان فرق كرده نمي شود از اين بيرون بريد و نشست ان گوشه براي بشريت نسخه پيچيد ؟ حوصله اش را سر برده ام . زيادي ور زدم . مي گويد : وقتي اخر راه رسيدي حق اظهار نظر داري . الان وظيفه تو رفتن است انهم به بهترين نحوي كه مي تواني . پس اگر مي خواهي اينقدر به جان من غر بزني بهتر است همي جا پياده ام كني و مثل يك اسب بتازي و بروي . ديگر مطمئن مي شوم كه بايد خفه خون بگيرم . سرم را پائين مي اندازم به سنگفرش پياده رو چشم مي دوزم كه زير پايم به عقب مي رود . خيابان كمي شلوغ مي شود . صداي بوق ماشين ها و صداي اوپس اوپس آهنگ پخش صوتشان توجهش را جلب كرده و به دقت گوش مي دهد اما نگاهش را به آن سو بر نمي گرداند ! اداره محيط زيست هم نزديك مي شود وبه نرمي از كنارم مي گذرد . كم كم سبك مي شود . كمرم را راست مي كنم و شانه هايم را مي مالم . كنارم راه مي رود . معلوم نيست كجا را نگاه مي كند . جلوي پارك كه مي رسيم مي ايستد مي گويد برو منتظرت مي مانم ...
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ساعت
توسط : townswoman در قعر اين تنهايي و تاريكي اين سكوت دردناك ترين بخش راه است . دچار ترس مي شوم . دچار مي شوم . دچار شدن خيلي دردناكتر از چيزهاي ديگر است بايد دچار شد تا فهميد .من با گفتن به جايي نمي رسم تو هم باشنيدن .بعد سردم مي شود و دستهايم شروع مي كنند به لرزيدن . دندانهايم بهم مي خورند و گاهي نوك زبانم لايشان مي ماند و درد مي گيرد . يكبار در اتاق عمل دقيقا دچار چنين حالتي شدم . لباس سفيد تنم بود شايد هم سبز بود يادم نيست. سردم بود و مي ترسيدم . بعدش شروع كردم به لرزيدن . روي تخت جراحي نشسته بودم پاهايم آويزان بود . گرد و قلمبه شده بودم در حد انفجار . قرار بود چيزي را از شكمم در بياورند . دكتر چانه ام را گرفت و سرم را بالا برد و گفت : مي ترسي يا كه سردت شده كه اين طور مي لرزي ؟ با دستهايم بازوهايم را بغل كردم و با صداي لرزان گفتم هر دو . با صداي بلند قهقهه اي زد و دستش را پشت گردنم گرفت تا كمكم كند روي تخت دراز بكشم . وسايل قصابي اش را مي ديدم . گفتم انتظار كه نداري با ديدن اينها برايتان بشكن بزنم و برقصم ؟ بازهم خنديد و گفت به آن ماهي فكر كن كه قرار است سه چهار ساعت بعد توي بغلت بگيري اش ؟ يادم رفت بپرسم از كجا مي داني توي شكمم ماه دارم . تا خواستم بپرسم آن يكي دكتر ماسك اكسيژن را بر دهانم گذاشت و گفت تا 10 بشمار . به 4 نرسيده گلويم سوخت ... .
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390 ساعت
توسط : townswoman غلاف كن ... غلاف كن ... مي گويم غلاف كن آن لا مصب را ! از اينكه مرا بزني نمي ترسم . مي ترسم اين وسط به در و ديوار بخورد . حوصله غرزدنهاي صاحب خانه را ندارم . حوصله گچ كار و نقاش را هم ندارم . پولش را هم ندارم . پس غلاف كن ... ماه دارد كامل مي شود مي بيني ؟ كامل و بزرگ . عين سيني آلومينيومي مادر كه برنج پاك مي كند تويش . ماه اما طلايي تر است و سيني نقره اي تر . اما ماهي كه من باشم دو تا ابر جلويش را گرفته و من از ان بالا مي بينمتان اما تو مرا نمي تواني كامل ببيني . ببيني كه كامل مي شوم و بزرگ . اندازه سيني مادر كه برنج پاك مي كند تويش . غلاف كن لعنتي مي زني مي زني آسمان را دوباره سوراخ مي كني . ماهي كه من باشم از يك سوراخش ديده مي شود . تاب ماه ديده شدن ماه ديگر را ندارم !
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ساعت
توسط : townswoman خب بعضي وقتها حس مي كني قسمت بالاي جمجمه ات ضخيمتر مي شود و و به مغزت فشار مي آورد . طوري كه حس مي كني مغزت رفته رفته كوچكتر مي شود . البته اين با فرآيند مخ تيركشيدگي كه قبلا توضيح دادم خيلي فرق دارد . اشتباه نگيريدشان . بعد وقتي دچار چنين حالتي مي شوي دلت مي خواهد به معناي واقعي تنها باشي و يك جا بنشي فقط بشيني به سقف نگاه كني و هيچ كاري انجام ندهي . حتا ممكن است چشمهايت سياهي چشمهايت پرواز كنند و بالا بروند و بيشتر سفيدي شان ديده شود و فقط ك/و/ن سياهي ان هم كمي از بالاي چشم ديده شود . مي داني اين وقتها بهتر است بروي در اتاق خودت در را ببندي و به سياهي چشمهايت اجازه پرواز بدهي تا اهالي خانه فكرهاي ناجور در موردت نكنند . كه مثلا جني شده . خل شده . غش كرده و هزار و يك چيز جور و ناجور را بهت نسبت ندهند . تنهايي را دست كم نگير همانقدر كه ازش مي ترسي و گريزاني مي تواند برايت خوب باشد . به خدا.... _ مدتها دور بودن از ادبيات داستاني ايران بدجور پشيمانم كرد . وقتي گاوخوني جعفر مدرس را خواندم به اين نتيجه رسيدم . براي همين رفتم سراغ نجدي ... _ واقعا چرا بعضي ها اينجورند؟!
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 ساعت
توسط : townswoman |
درباره تاونز وومن ![]() يك تاوونز وومن يك تاوونزوومن است ديگر ... پيوندهاي روزانه آرشيو ماهانه
لينكستان دوستان
اسكريپت ها |