مدتی است کودک درونمان اکتیو شده است قلمی به دستش دادیم تا بنویسد
زمان : 9 صبح روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده بود . صدای در اورا به خود آورد . فکر کرد خواب می بیند . به ندرت پیش می امد کسی در خانه اش را بزند . به سرعت از جا بر خاست . به طرف در رفت . پرده ای که روی شیشه در زده بود را کنار زد تا ببیند پشت در کیست ؟ آه بازهم این سرایدار احمق و خرفت ! با دست سوال کرد : چی میگی؟ سرایدار چیزهایی می گفت که او نمی شنید . به اجبار لای در را باز کرد سوز زمستانی به صورتش خورد چینی روی پیشانی انداخت و با عصبانیت پرسید ببینم تو خوشت میاد منو عصبانی کنی ؟ خانم نگرانتون شدم . چرا؟ آخه تا صبح چراغ اتاق نشیمن روشن بود . دیگه طاقت نیاوردم گفتم احوالتون رو بپرسم . هنوز زنده ام هول نشو . من تا تو یکی رو تو گور نکنم حالا حالاها نمی میرم . پس شیکمتو صابون نزن که من بمیرم و تو رو خوشحالت کنم فهمیدی ؟ در رو محکم بست .و پرده رو مرتب کرد طوری که داخل دیده نمی شد . سرایدار بیچاره در حالیکه دستش را مشت کرده بود پله ها رو دو تا یکی کرد و رفت گوشه باغ . جایی که خانه اش را آنجا ساخته بود . سرایدار نیم ساعت بعد به قصد خرید از خانه خارج شد. از پشت عمارت صدای آب میامد . با اکراه به آن قسمت رفت دید شیر حوض خراب شده و شر شر آب می رود . اصلا حوصله تعمیر نداشت اما باید درستش می کرد . جعبه ابزارش را آورد و مشغول شد . کمی بعد سنگینی نگاهی را حس کرد سر بلند کرد دید خانم از پشت پنجره اورا نگاه می کند . می دانست اگر عکس العملی نشان دهد فرار خواهد کرد برای همین نخواست آن منظره زیبا از دست بدهد وانمود کرد متوجه نشده گاهی زیر چشمی نگاهی به خانم می کرد . با گذشت اینهمه سال این زن هنوز هم زیبا بود ! و او هنوز هم عاشق ... مکان : کرنای خانه زمان : 2 بعد از ظهر بوی سبزی تازه حس خوبی به من می دهد . نگاهی به میوه هایی که روی هم تلنبار شده اند می اندازم . خربزه 500 تومن پرتقال مصری 2200 تومن و آواز ارزونه بدو بیا و قیافه ها قیافه ها قیافه ها ... انگار این بازارچه یک طرفه است و همه بر خلاف جهت من از روبرو می آیند و چه قیافه های عجیب و غریبی دارند . از روی قیافه به راحتی می توان دسته بندیشان کرد : فقیر - متوسط - پولدار البته پولدار جماعت از اینجا خرید نمی کنند . اینجا پر از انسانهایی است که دوست ندارم جزآنها باشم . متنفرم ازین قشر از قیافه هاشان از لباسهاشان از بویشان . اصلا آدم فقیر همه چیزش فقیر است حتا قیافه اش شوخی هایش حرفهایش همه کارش فقیرانه است . فقط یک جایش خوب کار می کند و فقر نتوانسته در آن رخنه کند که به سرعت بچه تولید می کند . البته اگر بشود اسمش را خوب کار کردن گذاشت . دستی را روی کشاله رانم احساس می کنم عادت دارم اینجا این کارها طبیعی است واکنشی نشان نمی دهم می گذرم / می گذرد . زل می زنم به چشمهای یک زن که از پشت شیشه های فتو کرومیک عینکش پیداست خیلی خسته است و نگران . شاید نگران اینست که آیا بچه هایش ناهار خورده اند یا نه ؟ و یا نگران این شده که زیاد خرج کرده . می گذرم / می گذرد . چه بازارچه بلندی هنوز تنها و بر خلاف جمعیت حرکت می کنم . پسر بچه شاگرد میوه فروشی با صدای جیغ جیغویش می گوید : خانم مرغ نمیخوای ؟ هاج و واج نگاهی به خودش و مغازه میوه فروشیشان می اندازم غش غش می خندند . می گذرم / می گذرند . بوی گل کلم را دوست دارم فصل ترشی است . نوری از روبرو به چشمم می خورد . به انتهای بازارچه رسیدم؟! جیغ مرد فروشنده مرا دوباره داخل بازارچه کشاند : خرمای بم - دوای افسردگی می گذرم / می گذرد . هنوز هم نفهمیدم چرا به اینجا آمده ام ؟ و خلاف جهت مردم حرکت می کنم ؟ سرم را پایین انداخته ام و به سرعت در حالیکه چپ و راست تنه می خورم به سمت انتهای بازارچه می روم . دستی از پشت سر بازویم را گرفت برگشتم ترسیده بودم نگاهم به نگاهش گره خورد لبخند زد خسته نباشی! دست در دست او در جهت حرکت مردم گذشتیم / گذشتند . پ.ن / عقاید کاراکتر صرفا عقاید من نیست . فقرا به دل نگیرند . برای بیرون بردن زباله ها از خانه خارج شد . یک کاپشن جین تنش بود با یک شلوار آکار مشکی و یک جفت جوراب نازک رنگ پا . دمپایی های لا انگشتی صورتی به پا داشت . برای اینکه پهنای حیاط را دور نزند و زودتر به در برسد از وسط باغچه عبور کرد . هوا سرد بود . سوز پاییزی صورتش را می سوزاند نگاهی به باغچه انداخت . پاییز کار خودش را کرده بود . پیش خودش فکر کرد در این فصل اگرچه طبیعت چهره غمگینی دارد اما بازهم زیباست . محو زیبایی باغچه شده بود و به اینکه پایش را کجا می گذارد توجهی نداشت که ناگهان پایش را روی کپه ای خار گذاشت به تندی پایش را عقب کشید . خارها به جورابش چسبیده بودند . چند باری پایش را تکاند و به سرعت به طرف در حرکت کرد . زباله ها را بیرون گذاشت . وارد خانه که شد گرمای مطبوعی صورتش را نوازش داد . خانه اش بوی خاصی دارد به طوریکه هروقت وارد خانه می شود احساس آرامش می کند . نگاهی به ساعت می اندازد 12 شب است و هنوز خیلی کار دارد با هر قدمی که بر می دارد دردی در کف پایش حس می کند . به طرف آشپزخانه می رود و مشغول ظرف شستن می شود . بعد ناهار فردا را آماده می کند . در حالیکه هنوز پایش درد می کند . پس از اتمام پخت و پز اجاق گاز را تمیز می کند تا لکه ها خشک نشوند و بعد مایه دردسر . نگاهی به ساعت می کند 2 بامداد است . هنوز کف پایش اذیتش می کند . به طرف حمام می رود تا لباسهای شسته را از ماشین لباسشویی دربیاورد که حس کرد پایش داخل دمپایی سر می خورد توجهی نکرد بعد از جمع آوری لباسها هنگام خروج از حمام آن حالت لغزندگی بیشتر شد . بالاخره نگاهی به کف پایش انداخت از دیدن آن منظره وحشت کرد . خارهای بزرگی به کف پایش فرو رفته بود و چنان خونریزی کرده بود که دمپایی پر خون بود . به اتاق خواب برگشت . موچین را از داخل لیوان روی میز توالت برداشت و آن را روی آتش گرفت . خارها را به دقت از پایش در آورد و با یک نوار تمیز پایش را بست . دیگر نمی توانست سر پا بایستد روی تخت دراز کشید و به کارهایی فکر کرد که فردا باید انجام دهد کم کم پلکهایش سنگین شد . سلام سلام - خوبی؟ مرسی . تو خوبی؟ ممنون هر روز این مکالمات شروع می شن به انواع و اقسام مختلف . با کلمات متفاوت هم می تونن شروع بشن اما اصل ماجرا همیناس که بالا نوشتم . ما عادت کردیم . مثلا وقتی آقای همسایه بعد جواب سلام حال ما رو نپرسه تعجب می کنیم . حتا شاید بهمون بر بخوره . پیش خودمون می گیم یعنی چی شده چرا حال منو نپرسید و ... مثلا خود من حال یکیو می پرسم می گه خوبم . اگر اون جویای حال من نشه با دلخوری می گم منم خوبم ! امروز صبح که آنلاین شدم و اومدم سر کامپیوترم با خیلی ها سلام و احوالپرسی کردم . دقت که می کنم می بینم ما اگر خوب هم نباشیم می گیم مرسی خوبم . نیم ساعت بعد به طرف صحبتمون می گیم من حالم خوش نیست . حوصله ندارم و ... چرا آخه ؟ چرا همون اولش نمی گیم خوب نیستیم ؟ اصلا چرا حال همدیگرو می پرسیم ؟ اینم بخونین خیلی باحاله باهاش موافقم اساسی . می گه همش دلش میگیره . شایدم واقعا دلش می گیره . اصلا مگه میشه کسی باشه که دلش نگیره . اما این میگه همش . خوب بگیره . بعدشم همش تنش اسیره ! خنجر زده خوب نشده . کوتا بیا اخوی . دو روزه رفتی رو مخم که چی بشه مثلا ؟ می خوای یه چی بگی اما نمی گیره . به جان همون حامله باکره . منم همش دلم می گیره . اما خنجر نمی زنم . من با خرچنگ صحبت می کنم . آخه من از نسل گفتگوی تمدنهام . می دونم چرته ولی تو اون دوره بزرگ شدم . با این خزعبلات مغزم رشد کرد . می گم خزعبلات چون پشیمونم از وقتی که اون زمان صرف اون مسائل کردم . بگذریم از خنجر زدن و دل گرفتگی و خرچنگ زدگی و گا رفتن سوله . یه کتابهایی هستن وقتی می خونیشون همین گذاشتیش کنار دلت می خواد زودی بری یکی دیگه برداری شروع کنی به خوندن . کتابهایی هست که نه تنها استعداد کتاب خوندنت رو از بین می برن . حس نوشتنت رو هم کور می کنن . من دو روزه یه کتابی رو تموم کردم . نه حوصله فیلم دارم نه حوصله کتاب . 
راستی نظرتون در مورد قالب جدید چیه؟
یه مدت بعد قصه احمد سرایدار رو به صورت دیگری می نویسم . از نظراتی که دوستان ابراز کردن متوجه شدم باید کمی روش کار کنم .
| Design By : Night Skin |


